حالمان بد نیست غم کم می خوریم
کم که نه هر روز کم کم می خوریم
آب می خواهم سرابم می دهند
عشق می ورزم عذابم می دهند
خود نمی دانم کجا رفتم به خواب
از چه بیدارم نکردی آفتاب.........!!؟؟
وسکوت........ زیباترین آواز در سمفونی تنهایی در اوج فرو رفتن در خویش در اعماق قله ی رهایی به هنگامی که نمیبینی آشنایی که ببیند تورا که برهاند تورا از قفس بغض که بپرسد: ( ( به کدامین جرم به دیار تنهایان تبعید گشته ای؟)) کاش گوشی .سکوتم را میشنید!!!!![]()

مي داني كه من دلواپس فرداي خود هستم
مبادا گم كنم راه قشنگ ارزو ها را...
مبادا گم كنم اهداف زيبا را...
مبادا جا بمانم از قطار موهبتهايت...
دلم بين اميد و
-تو کجایی؟
در گستره بی مرز این جهان
-تو کجایی؟
من در دوردست ترین جای این جهان ایستاده ام...کنار تو...
-تو کجایی؟
در گستره ی ناپاک این جهان
-تو کجایی؟
من در پاک ترین مقام این جهان ایستاده ام
بر سبزه شور این رود بزرگ که می سراید برای تو....
با تو دیگر هیچ تنها نیستم
چشمانت چراغ راه منست
باتو زندگی را دنبال میگیرم
وعشق را
چشمان و لبانت اوج رویای منند
و لبخند شیرین ات چاشنی ادامه با تو بودن.

شبیه برگ پاییزی پس از تو قسمت بادم ،خداحافظ
ولی هرگز نخواهی رفت از یادم ،خداحافظ
ولی این یعنی در اندوه تو مردن در این تنهایی مطلق
که می بندد به زنجیرم
چگونه بگذرم از تو
از دل بستگی هایم
چگونه می روی با انکه می دانی چه تنهایم ، خداحافظ
تو ای همپایه شبهای تنهایی ،خداحافظ
به پایان امد این دیدار پنهانی ،خداحافظ
من اینجا بسی دلم تنگ است و هر سازی که کی می بینم بد اهنگ است
بیا ، ره توشه برداریم ، قدم در راه بی برگشت بگذاریم
ببینم اسمان هر کجا ایا همین رنگ است ؟؟؟؟

دفتر خاطره ام پر شدست از خاطر تو
کاش در یاد من از خاطر تو هیچ نبود
تا که با یادش شوم
دلتنگ از یاد تو باز...!!!

شیشه ای می شکند ...
یک نفر می پرسد ....چرا شیشه شکست؟
مادری می گوید... شاید این رفع بلاست...
یک نفر زمزمه کرد...
باد سرد وحشی مثل یک کودک شیطان آمد...
شیشه ی مغرور شکست...
عابری خنده کنان می آمد...
تکه ای از آن را بر می داشت...
مرحمی بر دل تنگم می شد...
اما امشب دیدم...
هیچ کس هیچ نگفت.... قصه ام را نشنید...
از خودم می پرسم ...
آیا ارزش قلب من از شیشه ی پنجره هم کمتر است...!!!

ما که میترسیم از هجرت دوست
کاش میدانستیم
روزگاری که به هم نزدیکیم
چه بهایی دارد
کاش میدانستیم
حس دلتنگی هر روز غروب
چه دلیلی دارد
خسته ام از زندگی از سوز و ساز
خسته ام از سوز درد انتظار
و چه دنیای پر از شور و شریست
مردمانش را نقاب دیگریست
عشق می دزدی خرابت می کنند
دوست می داری جوابت می کنند
خسته ام ...

تنهایی من...
من به اندازه چشمان تو غمگين ماندم
و به اندازه هر برق نگاهت به نگاهي نگران،
تو به اندازه تمام تنهايي من شاد بمان...

امشب به یاد تک تک ِ شب ها دلم گرفت
در اضطراب کهنه ی غم ها ، دلم گرفت
انگار بغض تازه ای از نو شکسته شد
در التهاب ِ خیس ِ ورق ها ،
دلم گرفت....
فقط از تو سوزنی خواستم
تا بدوزم
پاره های لباس تنهاییم را...
تو
لباسی جدید برایم خریدی!
اما
آن لباس
نه اولین هدیه ی تو بود
و نه اولین لباس من!
ای کاش آخرین دلهره ام باشد...
~~~~~~~~~~~~~~
~~~~~~~~~~~
~~~~~~~~~
بزار اینطوری حرفامو حالیت کنم:
وقتی خیلی شدید بارون میاد
هم می تونی زیرش بمونی
هم می تونی بری زیر یه سر پناه
جالبه که بدونی در هر صورت خیس می شی!
حالا اتنخاب با خودته...
همراه شو عزیز
تنها نمان به درد
کاین درد مشترک
هرگز جدا جدا درمان نمی شود...
دشوار زندگی
هرگز برای ما
بی رزم مشترک
آسان نمی شود...


گفته بودي
دلتنگي هايم را با قاصدك ها قسمت كنم تا به گوش تو برسانند.
مي گفتي قاصدكها گوش شنوا دارند غم هايت را در گوششان زمزمه كن و به باد بسپار .
من اكنون صاحب دشتي قاصدكم.
اما مگر تو نمي دانستي قاصدكهاي خيس از اشك، مي ميرند
وطاقت دوری را ندارند
در گذرگاه زمان؛ خیمه شب بازی دهر با همه تلخی و شیرینی خود میگذرد عشقها می میرند رنگها رنگ دگر می گیرند و فقط و فقط خاطره هاست که چه شیرین و چه تلخ دست نخورده برجاست 

و اگر گریه کنی ، تنها خواهی گریست !
آواز بخوان ، تپه ها به تو پاسخ خواهند داد
آه بکش ، در هوا محو خواهد شد .
انعکاس ها به صدای شادمانی محدود می شوند اما از صدای غوغاها با پس می کشند .
شادمانی کن ، مردم به سوی تو جذب می شوند
اندوهگین باش ، بر می گردند و می روند آنان شادی کامل و تمام عیار تو را می طلبند
اما به غم و اندوه تو نیازی ندارند .
خوشحال باش ، دوستان زایدی گرد می آوری
غمگشن باش ، همه را ازدست خواهی داد
کسی نیست که جام شراب تو را رد کند اما صفرای زندگی تنها باید بنوشی .

در خزان زندگی روز و شب گویم به خویش
یاد ایامی که با هم نوبهاری داشتیم
الفت شبهای ما را روزگار از ما گرفت
ای خوش آن روزی که ما هم روزگاری داشتیم
..............................
شايد آن روز که سهراب نوشت :
(( تا شقايق هست زندگي بايد کرد ))
خبري از دل پر درد گل ياس نداشت
بايد اينجور نوشت:
هر گلي هم باشي چه شقايق چه گل پيچک و ياس زندگي اجبارست............
قلمت را بردار
بنویس از همه خوبیها
زندگی،عشق،امید
و هر آن چیز که بر روی زمین زیبا هست
گل مریم،گل رز
بنویس از دل یک عاشق بی تاب وصال
از تمنا بنویس
از دل کوچک یک غنچه که وقت است دگر باز شود
از غروبی بنویس
که چو یاقوت و شقایق سرخ است
بنویس از لبخند
از نگاهی بنویس
که پر از عشق
به هر جای جهان می نگرد
قلمت را بردار
روی کاغذ بنویس
زندگی با همه تلخی ها شیرین است.

آنان که پاییز را دوست ندارند بدانند که پاییز همان بهاری است که عاشق شده است

محض خاطر آن همه خاطره نرو
کمی تحمل کن
ببین قطره های باران
وقتی از هم جدا میشوند
چه زود میمیرند

راز دل با كس نگفتم چون ندارم محرمي
هر كه را محرم شمردم عاقبت رسوا شدم
راز دل با آب گفتم تا نگويد با كسي
عاقبت ورد زبان ماهي دريا شدم

پاييز مشق هايش را در كوچه و خيابان مي نويسد
اما رفتگر آنها را پاك مي كند!!!
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
اي دل ساده بکش درد که حقت اين است
از زمانه بشو دلسرد که حقت اين است
هر چه گفتم مشو عاشق نشنيدي
حالا همچو پائيز بشو زرد که حقت اين است

ديدي آخر دم مردانه به جز لاف نبود
بکش از مردم نامرد که حقت اين است
آنچه بر عاشق دلخسته روا دانستي
فلک آخر سرت آورد که حقت اين است
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
بسکه غم دارم به دل سیرم زجان خویشتن
تنگ می بینم دگر یکسر جهان خویشتن
مرگ بهتر باشد از این زندگی پر ملال
تیره می بینم دگر عهد وزمان خویشتن

صدای زنگ در با ضربان قلبم همراه می شد
تاریکی چه وفادارانه پله های فاصله را در اغوش می گرفت
تو می امدی تکیه گاه غریب تنهایی ام
اشنای غربت دستانم
و من رها در تعارض شادی و ترس
خود را به اقیانوس اتشین اغوشت می سپردم...

من بودم ویک درخت
یک نیمکت ، یک روح خسته
چند برگ زرد ،
یک قلب شکسته
و سنگینی یک نگاه عاشقانه .......
آن غریبه چه در ذهنش بود ؟؟؟؟
انگار او هم نقاب زده
صورتکی معصومانه
احتمالاً میخواست تلافی کند
زخمهایی که کسان دیگر نهادند ، بر دلش یادگاری
شاید هم واقعاً عاشق بود ،
میخواست تمام دنیایش باشم ،
خالی از فریب و تظاهری
شاید هم می اندیشید به احساسات کودکانه ام ،
عشق را برایم به تصویر کشد
آن وقت به ویرانه هایش بخندد
چون اشک مرا ریخت بخندد
آن غریبه کدامین بود؟؟؟؟
همیشه تردید داشتم ، تردید :
به آن رهگذر دیوانه ای که روی درخت میان ِ
قلب شکسته حک میکند تیر نگاهی
به آن دلباخته ای که معشوق ستمگرش را التماس میکند
با اشک و آهی
وانگاه دست به آسمان : خدایا دوستش داشتم
تو گواهی
به آن مغروریکه ، نظر به یار ِ مطلوب ،
غرور چندین ساله اش را میشکند
مرهم ، پک به سیگار میزند
به آن پسرک که میگوید :
دختر ِ باران ، غصه ات را به من بسپار
خدا رااااا ، بس کن این قصه ی اندوهبار
حال من ماندم و یک اطاق کوچک
روحی غمین ،
یک میز و چند کاغذ مچاله
دل ِ آشفته و قلبی حزین
انگار خواب نما شدم
نه نیمکتی ، نه باغی ، نه درختی
نه آن غریبه.......
امشب سرم سنگین شده ،
میروم کنار پنجره و آرام میگزارمش میان ِ دفتر شعرم
ناگاه صدای فریادی آسایش مرا درهم میکوبد
آ ه ه ه ...
او کیست که بی اجازه نشسته درون من
ودلش هر چه خواست میگوید :
چه شد آن دل تپیدنها
دیگر تورا یک لبخند عاشقانه ، مشتاق نیست
چرا چشم بیگناهی به تو بنگرد ،
گویی : دام فریبی ست
نگاه خاموشت نمی خندد به روی زندگانی
کجا رفت آن عشق سرکش ...........
هِی با توام ای غم پرست :
از چیست این همه آشفتگی و پریشانی .........
...........
وای ، بس است تنهایم بگذار
فرسوده ام ، درمانده ام ،
از هجوم افکار
دست بردار از سرم ، میکوبمش به دیوار !!
...........
کجاست شعرهایم ؟؟؟

آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

به گوش کدامين سرو بخوانم غمت را که قد خم نکند؟
فهرست اصلی
.... .... ...آرشیو موضوعی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY